خنده بازار

1.    در پي استقبال فراوان از سيم کارت ايران سل ، سيم کارت ايران وبا ، ايران ايدز ، ايران کزاز ، ايران سرماخوردگي و ... نيز ارائه مي شود

2.    می دونی فرق من با توپ چیه؟ .توپ رو باید شوت کرد تا گل بشه , اما من خودم گلم ! .حالا می دونی فرق تو با توپ چیه ؟ .توپ رو باید شوت کرد اما تو خودت شوووتی !

3.     روزي تو را تشبيه به ماه کردم . . لامپ 100 هم نبودي من اشتباه کردم  ...

4.    آرزوی جوجه تیغی: بغلش کنن.

آرزوی پاندا: عکس رنگی بندازه

آرزوی گوسفند: رو صندلی جلو وانت بشینه

5.    اگه ديدي يه سوسک پشت و رو افتاده و دست و پا ميزنه فکر نکن يه نفر زده و چپش کرده . ديوونه داره به قيافت ميخنده

امید ـ اطمینان ـ ایمان

امید ـ اطمینان ـ ایمان

اطمینان:   روزی اهل روستا تصمیم گرفتند که برای بارش باران دعا کنند.در روز مقرر همه گرد هم امدند و فقط پسر بچه ای همراه خود چتر اورده بود .به این می گویند اطمینان

ایمان: ایمان همچون کودکی یک ساله است که وقتی شما او را به هوا می اندازید می خندد....    چون می داند که شما او را خواهید گرفت.

امید: هر شب به رختخواب می رویم بدون هیچ تضمینی برای اینکه فردا صبح از خواب بیدار شویم.....   با این وجود کلی برنامه ریزی برای روز اینده داریم

 

ادیسون و ساعت

روزی مادری از ادیسون خواست تا جمله ای پند آموز به فرزندش بگوید .ادیسون به او گفت: هرگز به ساعت نگاه نکن!!!

اما شما به تصویر ساعتی که باتری آن میوه است نگاه کنید!

ترکیب عدسی ها

موج


جوش هسته ای

داستان طنز اخبارناگوار

داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:

-جرج از خانه چه خبر؟

-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

-پرخوری قربان!

-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟

-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟

-همه اسب های پدرتان مردند قربان!

-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.

-برای چه این قدر کار کردند؟

-برای اینکه آب بیاورند قربان!

-گفتی آب آب برای چه؟

-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!

-کدام آتش را؟

-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.

-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟

-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!

-گفتی شمع؟ کدام شمع؟

-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

-مادرم هم مرد؟

-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!

-کدام حادثه؟

-حادثه مرگ پدرتان قربان!

-پدرم هم مرد؟

-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

-کدام خبر را؟

-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!